رضا قليخان هدايت

1479

مجمع الفصحاء ( فارسي )

يكى چشمه‌يى ديد رخشان ز دور * يكى سرو بالا دلارام پور تو گفتى سياوخش بر تخت عاج * نشسته است بر سر ز پيروزه تاج بدل گفت گيو اين بجز شاه نيست * كه اين چهره جز درخور گاه نيست چو كيخسرو از چشمه او را بديد * بخنديد و شادان دلش بردميد بدل گفت كاين گرد جز گيو نيست * بدين مرز خود زين نشان نيو نيست مرا كرد خواهد همى خواستار * بايران برد تا كند شهريار به دو گفت گيو اى شه سرفراز * جهان را به مهر تو آمد نياز برآنم كه پور سياوش توى * ز تخم كيانى و باهش تويى چنين داد پاسخ ورا شهريار * كه تو گيو گودرزى اى نامدار به دو گفت گيو اى سر راستان * ز گودرز با تو كه زد داستان به دو گفت كيخسرو اى شيرمرد * مرا مادر اين از پدر ياد كرد پدر گفت با نامور مادرم * كزين پس چه آيد همى بر سرم كه گيوم سوى تخت ايران برد * همان نزد شاه دليران برد چو گيو آن نشان ديد بردش نماز * همىريخت آب و همىگفت راز فرنگيس را نيز كردند يار * نهانى بر او برنهادند كار فرنگيس تركى بسر برنهاد * برفتند هر سه بكردار باد نماند آن سخن يك‌زمان در هفت * كس آمد بنزديك پيران بگفت بفرمود تا ترك سيصد سوار * برفتند گرد از در كارزار ز پيمودن راه و رنج شبان * جهان‌جوى را گيو بد پاسبان چو از دور گرد سپه را بديد * بزد دست و تيغ از ميان بركشيد ميان سواران درآمد چو گرد * ز پرخاش خورشيد شد لاجورد زمانى بخنجر زمانى بگرز * همىريخت آهن ز فولاد برز از ايشان فراوان بيفكند گيو * ستوه آمدند آن سواران نيو گريزان برفتند يكسر سپاه * ز گيو سرافراز لشكر پناه همه خسته و بسته گشتند باز * بنزديك پيران گردن‌فراز